پرهام عشق بابا ومامان

خدایا مرا یاری کن اگر روزی جایی چیزی شکستم دل نباشد........

دندونم افتاد

چند روزی دندولم لق شد خدایا چرا دندونم اینجوری شده خیلی وحشت کرده بودم اصلا نمیتونستم با بچه ها بازی کنم همش میترسیدم.فقط یه گوشه ای مینشستم همش توی فکر بودم از این به بعد چه جوری باید غذا بخورم  نمیدونم چرا؟ ای خدا چرا دندونم اینجوری شده میخواستم غذا بخورم میترسیدم.یه شوک عجیبی بهم وارد شده  بود همه بهم میخندیدند منی که اینقدر شیطون بودم اصلا نمیتونستم یه جا بشینم چند روز و همش یه گوشه مینشستم هر چی مامان و بابا بهم میگفتند این نشونه اینه که بزرگ شدی داری میری مدرسه اصلا نمیفهمیدم چی دارند میگن....تا اینکه اولین دندونم روز جمعه 90/6/25 توی خونه اقا اینا  اومدم شکلات بخورم وای از این شکلاتهایی که خیلی سفت بود تا گذاشتم توی دهنم یادم رفته بود که دندونم لق شده اومدم شکلات و گاز بگیرم دندونم کنده داد منم از ترس دیدم دندونمه از ترس پرتش کردم دیدم جای دندونم داره خون میاد یه جیغی زدم داشتم میدویدم و گریه میکردم هههههههه  همه داشتند بهم میخندیدند مامانم و خاله هام و زنداییم هم داشتند روی فرش دنبال دندون من میگشتند که بالاخره بعد از کلی گشتن مامانم پیداش کرد .....خلاصه منم شدم بی دندون .........

+ نوشته شده در  شنبه 1390/07/02ساعت 11:27 قبل از ظهر  توسط هنگامه - M  | 

عید فطر

حضرت امیر(ع) می‏فرمایند:

«کمترین پاداش روزه ‏داران آن است که در آخرین روز ماه

مبارک رمضان فرشته‏ ای آنان را ندا می‏دهد و می‏گوید:

مژده باد بر شما ای بندگان خدا، که خداوند گناهان گذشته

شما را بخشود. پس مواظب باشید که از این پس چه می‏کنید»

bcjz04h8jftkqvv084xs.gif

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/06/08ساعت 9:46 بعد از ظهر  توسط هنگامه - M  | 

مشهد

سلام. اینبار و دوباره با مامانم رفتیم پابوس امام رضا خیلی دوست داشتم دوباره با مامانم برم اخه پارسال تازه مامانم زایمان کرده بود من با داییم و عموم رفتم مامان و بابام نتونستند بیان رفتم واسه پارسامون دعا کردم خدا

خوبش کنه اما نشد دیگه رفت بهشت ......من و تنها گذاشت.امسال هم عمه صبا از دبی اومد با هم رفتیم البته عمه سعیده و خاله فوزیه هم اومد که میشه دختر دایی عمه هام .خیلی خاله خوبی بود..اوووووو یادم رفت بگم با قطار رفتیم خیلی خوش گذشت وای من چقدر مسافرت و با قطار دوست دارم.....فقط تنها مشکلی که داشتم هههههههه  از اینکه روی تخت بالا بخوابم میترسیدم ..طاها پسر عمم هم خیلی خوشحال بود که من میترسیدم اخه اگه نمیترسیدم عمرا اجازه میدادم طاها بره بالا بخوابه.خلاصه اینکه من و فاطمه دختر عمم و طاها یه کوپه بودیم خیلی حال میداد همش داشتیم بازی و تلوزیون نگاه میکردیم ......مامانم و عمه هام یه کوپه دیگههههه.بعد از اینکه یک روز کامل توی راه بودیم رسیدیم مشهد بابایی مهمانسرا رو واسمون رزرو کرده بود رفتیم یه استراحتی کردیم و رفتیم زیارت که مامانم من و برد قسمت پایین که خلوت بود راحت تونستم زیارت کنم .مامانمینا هرشب ساعت 2 شب میرفتند زیارت ساعت 6 صبح بر میگشتند یه روزم مارو بردند کوه سنگی خیلی باحال بود و خوش گذشت رفتیم پارک ماشین شارژی بازی کردیم بچه ها رفتند صورتشون و گریم کردند نمیدونم من چرا خوشم نمیاد ...شایدم میترسم واسه همین من نرفتم تا اونها رفتند صورتشون و گریم کردند من یه دور دیگه با ماشین شارژی بازی کردم روز اخری هم که میخواستیم بر گردیم بازم رفتیم زیارت واسه شما همه خاله ها و عموهایی که یه سری هم به وبلاگ من میزنین دعا کردم........................اها یه چیز یادم رفت بگم یه انگشتر نقره کوچولو هم واسه خودم خریدم که با دست خودم هم کشیدم به زره و تبرکش کردم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/06/08ساعت 9:18 بعد از ظهر  توسط هنگامه - M  | 

رمضان

ماه رمضان مبارککککککککککککatlnkyf0nbd9orbkyfhy.jpg

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/06/08ساعت 9:10 بعد از ظهر  توسط هنگامه - M  | 

یاسوج

خلاصه ماهم رفتیم یاسوج ........اینقدر تعریف کردند که مارو هم به هوس انداختند نفهمیدیم چه جوری رفتیم

بابا با یکی از همکارا و خونوادش تصمیم گرفتیم بریم یاسوج من و مامانم که تا

بحال خونواده دوست بابایی رو ندیده بودیم وهیچ اشنایی نداشتیم یکم دودل بودیم چیکار کنیم بریم ؟.نریم؟ تا اینکه

تصمیم گرفتیم بریم هم دید و هم تماشا .....تا اینکه حرکت کردیم و خدا رو شکر خونواده خیلی خوب و شاد ی

بودند سه تا هم بچه داشتند که دختر بزرگ داشتند و یه پسر راهنمایی و یه پسر کوچیک 4 ساله بنام سجاد

که همبازی من بود ولی اصلا با هم نمیساختیم هههههههه همش با هم دیگه دعوا میکردیم من رضارو که

از من خیلی بزرگتر بود و بیشتر دوست داشتم بیشتر با رضا بازی میکردم خلاصه اینکه ساعتهای حدود 3 میشد

رسیدیم ابشار مارگون وایییییییی خیلی باحال بود این و بگم روئیایی بود مامانم که میگفت اخر بهشته ....

شب و همونجا یه ویلا کرایه کردیم وموندیم تا روز بعد که نهار وخوردیم حرکت کردیم رفتیم سی سخت خیلی

خنک بود ....نه........ خیلی سرد بود ....اونجارو اگه رفته باشید قدرت خداوند و میبینین توی سراشیبی کوه ...اب بر

عکس میره بالا... خیلی واسمون جالب بود.بعد از سی سخت هم رفتیم توی شهر یاسوج یه ابشار خیلی

قشنگی داشت .......بعد از اون هم رفتیم سمیروم واییییییی خیلی خوش گذشت اینقدر ابشار قشنگی داشت

واب یخ که نمیشد واسه چند لحظه پا رو توی اب بزاریم من که اصلا نتونستم برم اب بازی کنم ولی خوب چند تا

عکس گرفتم دیگه چیکار کنم مامانم من و بازور گرفت که عکس بگیرم هههههه

ولی نمیدونند من از عکس گرفتن خوشم نمیاد......بعد از سمیروم هم رفتیم شیراز یه شب شیراز موندیم و رف

رفتیم پارک حسابی بازی کردیم و بابایی هم مرخصی دیگه نداشت مجبور شدیم زود بر گردیم ولی مسافرت خیلی خوبی داشتیم خدارو شکرررررررر

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/05/25ساعت 3:23 بعد از ظهر  توسط هنگامه - M  | 

مسافرت کیش

بعد از چند وقت که بابا همش در گیر کار بود یه روز عصر اومد مارو غافلگیر کرد و گفت وسایلهاتون و جمع کنید فردا صبح زود میریم کیش ........ وای بابایی بازم مارو سورپرایز کرد هههههه خلاصه ساعت 5 صبح از خواب پاشدیم و

با ماشین رفتیم بندر افتاب وای چقدر راه طولانی بود و خسته کننده بعد از چند ساعت راه ساعت 10:30 رسیدیم . خسته خسته . وقتی رسیدیم کشتی تازه رسیده بود رفتیم سوار کشتی شدیم وای بازم طول کشید تا حرکت کرد میدونین ساعت چند 12. ولی بازم خوب بود که خیلی توی راه نبودیم 25 دقیقه طول کشید تا رسیدیم

اسکله.fj6byq2xiqumsd4it3ph.jpg از اونجا که بابایی اشنا داشت .با ماشین اومدند دنبالمون رفتیم مارو بردند مهمانسرا استراحتمون و کردیم

عصر پیش به سوی بازار هههههه  خودتون میدونین که مامانها چقدر از خرید کردن خوششون میاد  من و حسابی خسته کردند بیچاره بابایی که از بازار خوشش نمیاد مجبور بود دنبال ما راه بیفته منم اینقدر غر غر کنان که اسباب بازی میخوام ..... از این مغازه به اون مغازه اسباب فروشی تا اینکه واسه خودم خریدم روز بعدم یه ماشین کرایه کردیم مارو جاهای تفریحی برد . چند تا عکس هم میزارم که هروقت خواستین برین اینجاها برین خوش میگذره .......اینم از عکسهای مناین عکس و پدیده شاندیز گرفتم...................این عکسی هم که روی سر اقا خرسه نشستم البته بگما خیلی هم میترسیدم درب پارک دلفینها بابایی ازم عکس گرفتf7s6n26yurac0pjpa7n.jpg

pmicf9sxwwhg26bixr5t.jpg
+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/03/29ساعت 6:35 بعد از ظهر  توسط هنگامه - M  | 

روز مادر

ye8dswelcr3azjknt1z.jpg yqfng85l83f9thhcmsx.jpg

روز مادر مبارک                                                     اینم دسته گلی که من و بابایی خریدیم واسه مامانم

زن هستی ساز و نظم دهنده و مهر گستر است

سر چشمه ی محبت و الطاف داور است

بهر صفا و لطف خدا عشق مطهر است

بعد از خدا به سجده بود زانکه مادر است                   

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/03/12ساعت 0:53 قبل از ظهر  توسط هنگامه - M  | 

سیزده بدر

ci4x7weojtlzjgvrhyf.jpgاخ جون سیزده بدر جای شما خاله های دوست داشتنی سبزززززززززز ساعت 7 صبح بود که بر پا زدند و منم که اینقدر خوابالو هستم ولی بخاطر اینکه میخواستیم بریم بیرون از شهراز خواب ناز پاشدم و اماده شدم بلههههههه رفتیم بیرون از شهر با کلی از فامیل که چهار تا ماشین بودیممم ........... رفتیم روستای چاهو خیلی جای با حالی بود من و پسر عمم که اسمش طاها و یه پسر عمه دیگه که اسمش محمد امین و دختر عمم که اسمش ملیکا کلی بازی کردیم و نهار هم جاتون سبز کباب و زدیم توی رگ ....... یکم استراحت هم کردیم حدود ساعت 3 میشد که همگی حرکت کردیمممم رفتیم کوه گنو البته دامنه های کوه نشستیم وای خیلی هوا عالی بود دیگه تا ساعت 7 شب اونجا موندیم هوا که کمی تاریک شد همه حرکت کردیم پیش به سوی خونهههههههه ایشالله به همه خاله ها خوش گذشته باشهه  بوس واسه خاله های عزیزممممم ........................
+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/01/22ساعت 2:1 قبل از ظهر  توسط هنگامه - M  | 

سال نو مبارک

سال نو رو به همه خاله ها تبریک میگم ببخشید خیلی با تاخیر من و مامانم اومدیم واسه تبریک گفتن ولی خوب ببخشین دیگه...... حالا میخوام بگم سال نو رو ما کجا بودیم هرسال واسه سال تحویل میرفتیم خونه عمه بزرگه بابایی ولی امسال بخاطر جابه جایی که داشتند خونه عمه فریده کنسل شد رفتیم خونه عمه فرشته که خیلی عمه خوبیههه و خیلی دوست داشتنی وای چقدر خوش گذشت جای همه سبزززز اخ واسه شام همه فامیل و دعوت کرده بود تا ساعت سال تحویل زدیم و رقصیدیمممم البته مامانم که بلد نیست نشسته بود داشت ما رو نگاه میکرد وای که چه حالی میداد فقط میخوردیم و میرقصیدیم سال نو که تحویل شد ههههههه فکر میکردی دعوا شده اخه همه یک مرتبه ای پا شدند واسه رو بوسی و تبریک گفتن عیدی هامون و هم که گرفتیم دیگه خیالمون راحت شد ههههه پا شدیم اومدیم خونه خلاصه این چند روز رو همش میرفتیم عید دیدنی خیلی روزهای خوبی بود ایشالله واسه همه شما خاله ها روزهای خوبی بوده و خوش گذشته .....بوس بایییی 7z7fp7lfp55iapivxhhr.jpg
+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/01/21ساعت 10:45 بعد از ظهر  توسط هنگامه - M  | 

پرهام ben10 میشود

چند وقتی میشه  اقا پرهام ما شده بن تن  خدا خیر بده به این سی دی فروشیها و اسباب بازی فروشیها که حسابی جیب ما رو خالی کردند از وقتی که سی دی بن تن اومده وسایلش هم خریده ای خدا توی خونه اسایش نداریم ههههههه  موبایلش که مرتب زنگ میزنه با بن تن حرف میزنه بیسیمش که مرتب داره با بن تن حرف میزنه  ساعتشم که میبنده روی دستش و هی به قول خودش تبدیل به هیولا میشه نمیدونم این پرهام ما چه از اب در میاد یه روز میشه مرد عنکبوتی .....  .. یه روز میشه بت من...  ..یه روز میشه بن تن..o48zgm26hnf0d2h8ho7.jpg..... بچه ها چقدر دنیای عجیبی دارند چقدر  پاک ومعصومند  خوشبحال این بچه هااااااااااااااااااااا









+ نوشته شده در  شنبه 1389/11/09ساعت 7:18 بعد از ظهر  توسط هنگامه - M  |