دندونم افتاد
خدایا مرا یاری کن اگر روزی جایی چیزی شکستم دل نباشد........
خوبش کنه اما نشد دیگه رفت بهشت ......من و تنها گذاشت.امسال هم عمه صبا از دبی اومد با هم رفتیم البته عمه سعیده و خاله فوزیه هم اومد که میشه دختر دایی عمه هام .خیلی خاله خوبی بود..اوووووو یادم رفت بگم با قطار رفتیم خیلی خوش گذشت وای من چقدر مسافرت و با قطار دوست دارم.....فقط تنها مشکلی که داشتم هههههههه از اینکه روی تخت بالا بخوابم میترسیدم ..طاها پسر عمم هم خیلی خوشحال بود که من میترسیدم اخه اگه نمیترسیدم عمرا اجازه میدادم طاها بره بالا بخوابه.خلاصه اینکه من و فاطمه دختر عمم و طاها یه کوپه بودیم خیلی حال میداد همش داشتیم بازی و تلوزیون نگاه میکردیم ......مامانم و عمه هام یه کوپه دیگههههه.بعد از اینکه یک روز کامل توی راه بودیم رسیدیم مشهد بابایی مهمانسرا رو واسمون رزرو کرده بود رفتیم یه استراحتی کردیم و رفتیم زیارت که مامانم من و برد قسمت پایین که خلوت بود راحت تونستم زیارت کنم .مامانمینا هرشب ساعت 2 شب میرفتند زیارت ساعت 6 صبح بر میگشتند یه روزم مارو بردند کوه سنگی خیلی باحال بود و خوش گذشت رفتیم پارک ماشین شارژی بازی کردیم بچه ها رفتند صورتشون و گریم کردند نمیدونم من چرا خوشم نمیاد ...شایدم میترسم واسه همین من نرفتم تا اونها رفتند صورتشون و گریم کردند من یه دور دیگه با ماشین شارژی بازی کردم روز اخری هم که میخواستیم بر گردیم بازم رفتیم زیارت واسه شما همه خاله ها و عموهایی که یه سری هم به وبلاگ من میزنین دعا کردم........................اها یه چیز یادم رفت بگم یه انگشتر نقره کوچولو هم واسه خودم خریدم که با دست خودم هم کشیدم به زره و تبرکش کردم...
بابا با یکی از همکارا و خونوادش تصمیم گرفتیم بریم یاسوج من و مامانم که تا
بحال خونواده دوست بابایی رو ندیده بودیم وهیچ اشنایی نداشتیم یکم دودل بودیم چیکار کنیم بریم ؟.نریم؟ تا اینکه
تصمیم گرفتیم بریم هم دید و هم تماشا .....تا اینکه حرکت کردیم و خدا رو شکر خونواده خیلی خوب و شاد ی
بودند سه تا هم بچه داشتند که دختر بزرگ داشتند و یه پسر راهنمایی و یه پسر کوچیک 4 ساله بنام سجاد
که همبازی من بود ولی اصلا با هم نمیساختیم هههههههه همش با هم دیگه دعوا میکردیم من رضارو که
از من خیلی بزرگتر بود و بیشتر دوست داشتم بیشتر با رضا بازی میکردم خلاصه اینکه ساعتهای حدود 3 میشد
رسیدیم ابشار مارگون وایییییییی خیلی باحال بود این و بگم روئیایی بود مامانم که میگفت اخر بهشته ....
شب و همونجا یه ویلا کرایه کردیم وموندیم تا روز بعد که نهار وخوردیم حرکت کردیم رفتیم سی سخت خیلی
خنک بود ....نه........ خیلی سرد بود ....اونجارو اگه رفته باشید قدرت خداوند و میبینین توی سراشیبی کوه ...اب بر
عکس میره بالا... خیلی واسمون جالب بود.بعد از سی سخت هم رفتیم توی شهر یاسوج یه ابشار خیلی
قشنگی داشت .......بعد از اون هم رفتیم سمیروم واییییییی خیلی خوش گذشت اینقدر ابشار قشنگی داشت
واب یخ که نمیشد واسه چند لحظه پا رو توی اب بزاریم من که اصلا نتونستم برم اب بازی کنم ولی خوب چند تا
عکس گرفتم دیگه چیکار کنم مامانم من و بازور گرفت که عکس بگیرم هههههه
ولی نمیدونند من از عکس گرفتن خوشم نمیاد......بعد از سمیروم هم رفتیم شیراز یه شب شیراز موندیم و رف
رفتیم پارک حسابی بازی کردیم و بابایی هم مرخصی دیگه نداشت مجبور شدیم زود بر گردیم ولی مسافرت خیلی خوبی داشتیم خدارو شکرررررررر
با ماشین رفتیم بندر افتاب وای چقدر راه طولانی بود و خسته کننده بعد از چند ساعت راه ساعت 10:30 رسیدیم . خسته خسته . وقتی رسیدیم کشتی تازه رسیده بود رفتیم سوار کشتی شدیم وای بازم طول کشید تا حرکت کرد میدونین ساعت چند 12. ولی بازم خوب بود که خیلی توی راه نبودیم 25 دقیقه طول کشید تا رسیدیم
اسکله.
از اونجا که بابایی اشنا داشت .با ماشین اومدند دنبالمون رفتیم مارو بردند مهمانسرا استراحتمون و کردیم
عصر پیش به سوی بازار هههههه خودتون میدونین که مامانها چقدر از خرید کردن خوششون میاد من و حسابی خسته کردند بیچاره بابایی که از بازار خوشش نمیاد مجبور بود دنبال ما راه بیفته منم اینقدر غر غر کنان که اسباب بازی میخوام ..... از این مغازه به اون مغازه اسباب فروشی تا اینکه واسه خودم خریدم روز بعدم یه ماشین کرایه کردیم مارو جاهای تفریحی برد . چند تا عکس هم میزارم که هروقت خواستین برین اینجاها برین خوش میگذره .......اینم از عکسهای من
این عکس و پدیده شاندیز گرفتم...................این عکسی هم که روی سر اقا خرسه نشستم البته بگما خیلی هم میترسیدم درب پارک دلفینها بابایی ازم عکس گرفت![]()
روز مادر مبارک اینم دسته گلی که من و بابایی خریدیم واسه مامانم
زن هستی ساز و نظم دهنده و مهر گستر است
سر چشمه ی محبت و الطاف داور است
بهر صفا و لطف خدا عشق مطهر است
بعد از خدا به سجده بود زانکه مادر است